2013-08-12

چقدر شلوغ است این دنیا

چقدر

صورت

زبان

نگاه

در خیابان ها؛ کافه ها

در ایستگاه ها و گذرگاه ها

بیهوده به دنبال تو می گردم

 یک اتفاق دو بار نمی افتد

 در این شلوغی ما گمشده ایم برای هم 




 
به غم ها اجازه می دهم 

 در سرم بدوند

با هم بازی کنند

و 

بخندند
.
.
.

گاهی از شیطنت و سهل انگاری

می افتند بیرون  

بیرون سرم!

آه 

اگر تمام شوند؟

چه وقت شعر مي گويم؟

هر وقت كه مي خواهي بيايي يا داري مي روي

چه وقت نمي توانم شعر بگويم؟

وقتي هستي

....


اول تعجب کردیم؛

بعد خندیدیم!

از گل های نرگس خشک ِ چسبیده به شانه های تو

و

 درون تا ی ملافه ی سفید بار پیش

نوشته ای :

برای انتشار خاطره

از کداممان اجازه گرفتی؟

من؟

گل های نرگس خشک ؟

یا ملافه ی سفید که حالا دیگر خاکستری است؟

لطفا بر حسب قانون حقوق لحظه های مشترک

در همان صفحه

با همان اندازه حروف 

در شماره بعدی

شعر فرمایید

2013-08-11




کلمه هایش گرم است؛

می ریزم شان در کیسه  لاستیکی آجری

بالایش را زور می دهم تا بخارش برود

درش را سفت میبندم که نریزند

تا صبح گرمم می کند

دردم را تسکین می دهد

به خوابم می برد





گیرم شعر هم گفتم ؛ که چی؟

جای ما در چارچوب ِ آشپزخانه

درهم؛

غیر افلاطونی؛

و بسیار خالی

چه کنیم با این فاصله ی کم و راه ِ دور؟

گیرم شعر هم گفتم.....



دست ها؛

تن ها؛

نفس ها؛

بیگانه آمدند و خویشاوند رفتند...

خالی ی جایشان؛

شد ؛ جان ناهموار من!



هر چه گذشت؛


کتاب تاریخ دبیرستان؛ بی معنی تر شد


انوشیروان؛  یزد گرد؛ نادر و بقیه....


سر این پیری


کتاب جغرافی اما پر از معنی است


فرانسه؛ آلمان؛ سوئد؛ استرالیا ؛ اتریش ؛ کانادا؛


- دریاچه های پنج گانه -


و....


خودم هم باورم نمی شود


زلاندنو!


من دزد خاطره ها هستم


با این کار


بارها و بارها


زندگی می کنم....


بودن دربیمارستان سنت ژوزف  در همیلتون


یا بودن در بیمارستان ستاره سرخ در هاوانا


نا آشنا و غریبه اند هر دو!


خونریزی؛ درد؛ شب طولانی


و در رویا های از یاد رفته بودن


یکی و مشترک است در هر دو!


والبته تنهایی....


چیزی ننویس ؛

حرفی نزن ؛

در آیینه به شدت نگاه نکن!

بیاد نیاور ؛

زمزمه نکن!

همین طوری هم

نزده  ؛

- (مثل اسپند بر آتش)-  

رقصانم!




در اتاق خالی شعر می خوانم


صدای شعر خواندنم می آید


کسی دارد شعری می خواند


و آن شعر را من گفته ام




رویا های درهم

یکی شدن با ماه

هرشب




شوق ام نیست

از استخر که آمدی بیرون

اگرشد

سرت را برگردان ونگاهی بینداز


ای جاودانگی



درگیر جنگ بزرگی ام با تو!

یا باید بگذارم روزانه به یادم بیایی

یا با کمک روزمره؛

عادتم شود

این نیامدن روزانه


2013-08-06



يك سري آدم ها هم هستند كه تا ته دنيا ديگر دوست شان نداري؛
آنهايي كه در روشنايي ها بودند و در تاريكي ها نه..

ليكن يك سري آدم ها هم هستند كه تا ته دنيا فراموش شان نمي كني؛
آنهايي كه در روشنايي ها نبودند، و در تاريكي ها چراغ به دست در خانه ات را زدند...
من براي آنكه چراغ آورد بي منت، نفس مي دهم.


2013-07-26



قبل ها، شادی ساده بود

زندگی ساده بود
آرزو

مهربانی

ساده

شب ها
از خدایی که در لامپ مهتابی زندگی می کرد می خواستم

خواب ها آرام باشند

و چه ساده بودم، من!

چراغ مهتابی که خاموش می شد، خدا می مرد

خانه بی خدا، در شب ترسناک بود

شب ها، هر شب
مادر و باقی خداها می رفتند در بخش کودکان

و خداها
در لامپ های مهتابی بیمارستان
کنار هم
بی روح می شدند
بی فایده می شدند

من ساده بودم
و از سر سادگی نمی دانستم
که از خدای مرده خانه کاری بر نمی آید
بیهوده دعا می کردم.



2013-07-19


سیبی که در نگاه تو می چرخد
 آدم را وسوسه می کند
 بیا از این جهنم فرار کنیم

 اندازه ی همین یکی دو سطر فاصله داریم
 از تیررس نگاه این فرشته ها که دور شویم
 بهشت که نه
 نیمکتی را نشان تو خواهم داد
 که مثل یک گناه تازه
 وسوسه انگیز است

 باید شتاب کنیم

 اما تو... باید مواظب موهایت هم باشی
 شاخه های این درخت های کنار خیابان
 گیره از موی دختران می ربایند
 باد هم که نباشد
 برای پریشانی این شهر
 هزار بهانه پیدا می شود

حیف است سیب را نچیده بمیریم.




حافظ موسوی


2013-05-02


غمی نیست.

بی تو،

همه چیز اتفاقا خیلی هم خوب است.

مشکل تنها

جای توست

که خالی ست.