2013-08-11



گیرم شعر هم گفتم ؛ که چی؟

جای ما در چارچوب ِ آشپزخانه

درهم؛

غیر افلاطونی؛

و بسیار خالی

چه کنیم با این فاصله ی کم و راه ِ دور؟

گیرم شعر هم گفتم.....



دست ها؛

تن ها؛

نفس ها؛

بیگانه آمدند و خویشاوند رفتند...

خالی ی جایشان؛

شد ؛ جان ناهموار من!



هر چه گذشت؛


کتاب تاریخ دبیرستان؛ بی معنی تر شد


انوشیروان؛  یزد گرد؛ نادر و بقیه....


سر این پیری


کتاب جغرافی اما پر از معنی است


فرانسه؛ آلمان؛ سوئد؛ استرالیا ؛ اتریش ؛ کانادا؛


- دریاچه های پنج گانه -


و....


خودم هم باورم نمی شود


زلاندنو!


من دزد خاطره ها هستم


با این کار


بارها و بارها


زندگی می کنم....


بودن دربیمارستان سنت ژوزف  در همیلتون


یا بودن در بیمارستان ستاره سرخ در هاوانا


نا آشنا و غریبه اند هر دو!


خونریزی؛ درد؛ شب طولانی


و در رویا های از یاد رفته بودن


یکی و مشترک است در هر دو!


والبته تنهایی....


چیزی ننویس ؛

حرفی نزن ؛

در آیینه به شدت نگاه نکن!

بیاد نیاور ؛

زمزمه نکن!

همین طوری هم

نزده  ؛

- (مثل اسپند بر آتش)-  

رقصانم!




در اتاق خالی شعر می خوانم


صدای شعر خواندنم می آید


کسی دارد شعری می خواند


و آن شعر را من گفته ام




رویا های درهم

یکی شدن با ماه

هرشب




شوق ام نیست

از استخر که آمدی بیرون

اگرشد

سرت را برگردان ونگاهی بینداز


ای جاودانگی



درگیر جنگ بزرگی ام با تو!

یا باید بگذارم روزانه به یادم بیایی

یا با کمک روزمره؛

عادتم شود

این نیامدن روزانه


2013-08-06



يك سري آدم ها هم هستند كه تا ته دنيا ديگر دوست شان نداري؛
آنهايي كه در روشنايي ها بودند و در تاريكي ها نه..

ليكن يك سري آدم ها هم هستند كه تا ته دنيا فراموش شان نمي كني؛
آنهايي كه در روشنايي ها نبودند، و در تاريكي ها چراغ به دست در خانه ات را زدند...
من براي آنكه چراغ آورد بي منت، نفس مي دهم.


2013-07-26



قبل ها، شادی ساده بود

زندگی ساده بود
آرزو

مهربانی

ساده

شب ها
از خدایی که در لامپ مهتابی زندگی می کرد می خواستم

خواب ها آرام باشند

و چه ساده بودم، من!

چراغ مهتابی که خاموش می شد، خدا می مرد

خانه بی خدا، در شب ترسناک بود

شب ها، هر شب
مادر و باقی خداها می رفتند در بخش کودکان

و خداها
در لامپ های مهتابی بیمارستان
کنار هم
بی روح می شدند
بی فایده می شدند

من ساده بودم
و از سر سادگی نمی دانستم
که از خدای مرده خانه کاری بر نمی آید
بیهوده دعا می کردم.



2013-07-19


سیبی که در نگاه تو می چرخد
 آدم را وسوسه می کند
 بیا از این جهنم فرار کنیم

 اندازه ی همین یکی دو سطر فاصله داریم
 از تیررس نگاه این فرشته ها که دور شویم
 بهشت که نه
 نیمکتی را نشان تو خواهم داد
 که مثل یک گناه تازه
 وسوسه انگیز است

 باید شتاب کنیم

 اما تو... باید مواظب موهایت هم باشی
 شاخه های این درخت های کنار خیابان
 گیره از موی دختران می ربایند
 باد هم که نباشد
 برای پریشانی این شهر
 هزار بهانه پیدا می شود

حیف است سیب را نچیده بمیریم.




حافظ موسوی


2013-05-02


غمی نیست.

بی تو،

همه چیز اتفاقا خیلی هم خوب است.

مشکل تنها

جای توست

که خالی ست.





2012-09-20


می روم که زود برگردم

بهار بیاید، من هم اینجا هستم

صبح که درخت باغچه را هرس می کنی

 برگ های پاییزگذشته را هم جمع کن

 از کوچه که رد  شدم

نان می گیرم

می دانی که آفتاب سر صبح را دوست دارم

چای  بگذار

باش! آمده ام صبحانه بخوریم

2012-09-19

بنویس
از جدایی مان هم بنویس
هم قامت وصل مان

بنویس که دل تنگ می شوم گاهی
تنگ چانه اش
تنگ کفشدوزک ها


 


2012-08-31

من سوگواری آنان را با زنده بودن ام فریفته بودم..

نفس بریده - هرتا مولر 



2012-06-06

- یک آرزو بکن؛
- اینکه ما زنده بمانیم.
و این دروغی به پوچی کاه بود زیرا من آرزو کرده بودم که برادر جایگزینم بمیرد، نه بدین خاطر که با او دشمنی داشته باشم.
من که اصلا او را نمی شناختم. فقط برای اینکه مادرم عذاب بکشد.



کاملا درست می گفت؛
مگرحمل ملاط و بلوک سنگی هم شغل بود. فقط کسی که زغال بیل زده باشد یا با دست سیب زمینی از دل زمین بیرون کشیده باشد و یا زیرزمین را نظافت کرده باشد می داند که هیچ یک از این ها شغل نیستند.
کارگران کارهای سخت بی شغل.
از ما فقط کار می خواهند بی آنکه شغلی داشته باشیم، ما همیشه نوکر باقی می مانیم
و نوکری حرفه نیست.



شاید من که در خانه نبودم، آنها بی حرکتی را می کشتند و از بین می بردندش و دوباره زنده اش می کردند.
بی حرکتی چیزی بود شبیه به فرشته گرسنگی در اردوگاه، و معلوم نبود که در این خانه فقط یک بی حرکتی برای همه وجود دارد یا هرکدام از ما یکی برای خودش دارد.

نفس بریده - هرتا مولر

2012-05-30

چرا رها نمی شوم و چرا اردوگاه را وا می دارم که متعلق به من باشد، غم وطن، گویی من، خواسته باشم اش.


نفس بریده - هرتا مولر 

2012-02-10

مهتاب، سراسر درگاهی ام را فراگرفته
شانه می زند سیاه شب را.


آسمان عشقبازی می کند با دریا
در افق
چنان که باد با موهای تو 
در ساحل