2012-08-31

من سوگواری آنان را با زنده بودن ام فریفته بودم..

نفس بریده - هرتا مولر 



2012-06-06

- یک آرزو بکن؛
- اینکه ما زنده بمانیم.
و این دروغی به پوچی کاه بود زیرا من آرزو کرده بودم که برادر جایگزینم بمیرد، نه بدین خاطر که با او دشمنی داشته باشم.
من که اصلا او را نمی شناختم. فقط برای اینکه مادرم عذاب بکشد.



کاملا درست می گفت؛
مگرحمل ملاط و بلوک سنگی هم شغل بود. فقط کسی که زغال بیل زده باشد یا با دست سیب زمینی از دل زمین بیرون کشیده باشد و یا زیرزمین را نظافت کرده باشد می داند که هیچ یک از این ها شغل نیستند.
کارگران کارهای سخت بی شغل.
از ما فقط کار می خواهند بی آنکه شغلی داشته باشیم، ما همیشه نوکر باقی می مانیم
و نوکری حرفه نیست.



شاید من که در خانه نبودم، آنها بی حرکتی را می کشتند و از بین می بردندش و دوباره زنده اش می کردند.
بی حرکتی چیزی بود شبیه به فرشته گرسنگی در اردوگاه، و معلوم نبود که در این خانه فقط یک بی حرکتی برای همه وجود دارد یا هرکدام از ما یکی برای خودش دارد.

نفس بریده - هرتا مولر

2012-05-30

چرا رها نمی شوم و چرا اردوگاه را وا می دارم که متعلق به من باشد، غم وطن، گویی من، خواسته باشم اش.


نفس بریده - هرتا مولر 

2012-02-10

مهتاب، سراسر درگاهی ام را فراگرفته
شانه می زند سیاه شب را.


آسمان عشقبازی می کند با دریا
در افق
چنان که باد با موهای تو 
در ساحل

در پایان شبی که انتها ندارد
خورشید دستان ات
جهانی می سازد
از بلور

2011-10-09

سرم را در بغل ات می گذارم
خودم را به خواب می زنم
تا با خیال راحت
نقره ای ها را دور انگشتانت حلقه کنی؛
زیر چشمی نگاه می کنم
داری کتاب می خوانی و دستت برای ورق زدن
می رود و زود بر می گردد
خستگی ام از بین انگشتان تو خارج می شود
خالی می شوم؛
خالی بزرگ



2011-07-31

دارم ته نشین می شوم
این خوب است
ته نشین که بشوی
دست ات به یک سری چیزها نمی رسد
و این خوب است

2011-06-21

گرداگرد شمع می چرخیم
می چرخیم
دست دراز می کنم دستان ات را بگیرم
خاکستر می شوم



2011-06-06

با این همه نشانه
تو چرا هنوز آنجایی
من اینجا


2011-05-26

آدم گاهی دل اش می خواهد حرف بزند
گاهی دل اش می خواهد بشنود
اما روزی که دیگران نه بخواهند حرف بزنند
نه بخواهند بشنوند
دل آدم می ماند و حرف هایش
دل آدم می ماند و حرف های نگفته ات

گفتم آدم؟
- من -
گفتم گاهی؟
- اغلب - همیشه
گفتم دیگران؟
- تو -

2011-05-25

 گفته بودم قایم باشک بازی نمی کنم
گفتم اگر می خواهی بروی، برو
هی اصرار کردی
بازی را به هم ریختی و از پشت هیچ دری و 
از زیر هیچ میزی پیدا نشدی
حالا من مانده ام و هزار سوراخ سنبه
که می دانم توی هیچ کدام شان نیستی
تا کی بگردم تا باورم شود


2011-05-16


چه سنگین است این خاطره ها؛
به خاطر آوردن شان را ایستاده نمی شود، باید یک گوشه ای بنشینم.....؛
باز نشانه ها، کشان کشان ِ مرا می برند به کهکشانی که سپری شده است و سپری نمی شود؛
حساب ِ من و این زخم، قیامت، با خداست.
طلایی است که خاک ِ ایام و روزهای سپری شده، خدشه به عیارش نمی اندازند؛
حرف مرا تنها «بعضی» می فهمند و آن «خیلــی» که نمی فهمند، نفهمی خود را اِلی الابد شکر کنند.
گیرم که من، مرد من، سنگ زیرین آسیابمی گردم، می چرخم؛ دیگر صدای خرد شدن دل گندم را که نمی شود کتمان کرد.
دل هم انقدر نازک می شود لعنتی!؟ شانه هایت چرا می لرزد؟ چشمانم چرا ابری شد؟
وای … باران!
زده بر طبل رسوایی
گردن کلفتی هامان به قدر موی خوره گرفته ای نازک شده، چه کنم، روزگار تا جا داشته مرا کشیده؛
 خدا!
گیرم که تمام شود این روزها؛ گیرم که فردایی برسد که بگویند «خوب شد»؛ گیرم گرد ایام بیاید تمام این روزها را سپید کند؛ گیرم که من این دندانی که بر جگر گذاشته ام را روزی بردارم؛ گیرم که این عمر با تمام بالا و پایین اش بیاید و برود؛ گیرم که فردا صور اول و دوم هم دمیده شود..........؛
من آن سوی پرچین مرگ، جای آن دندانی که بر جگر فرو کردم را به تو نشان خواهم داد ....



شادی م.



او که شعر می داند
کمتر آرایه می فهمد















2011-05-15

قرار بود آسمان رنگ دیگری داشته باشد
در سفرمان از دور دست ها برای اش نقشه ها کشیده بودیم
وقتی رسیدیم
باز همان آبی بود

2011-05-09

هر روز همان راه ها
همان آدم ها
همان آسمان


روحم را پشت جاده ها جا گذاشته ام
با این حال
گاهی صدایی مرا می خواند
گاهی صدایی سکوت می کند


چگونه است که رهایت کرده ام
ولی
دستم در دستان ات است
و قلب ات در سینه ام
گفتم دریا؟
-اقیانوس-
با مرجان های سفید
مثل دندان های تو

آنطرف تو هستی
این طرف من




صدای ات ملحفه آویخته در آفتاب است و باد
سفید
می پیچد هر دم بر صدای عریانم